دچار غم...

پیام داد گفت خونه ای بیام پیشت؟ گفتم اره. گفت تو نمیام، پایین بشینیم. نشستیم تو زمین بازی و شروع کردیم حرف زدن. با اینکه یه فصل از زیست مونده بود که حتما باید میخوندم ولی اشکالی نداشت. چند وقت پیش سر یه موضوعی گفته بود که یکی (نگفت کی) سرطان داره. دوست داشتم بدونم کیه ولی اونم نمیتونست بگه. این چند وقت ذهنم خیلی درگیر بود تا اینکه امشب بهم گفت. راستش فکرش رو نمیکردم ولی خب دیگه هیچ چیز غیر ممکن نیست. برام تعریف کرد. گفت نا امیده و دوست نداره درمان بشه. 

راستش با هم یه تصمیمی گرفتیم ولی واقعا حرفی برای گفتن ندارم. این چند وقته خبر های بد زیاد شنیدم ولی این یکی دیگه بد ترینش بود. امیدوارم هیچ کس دچار مریضی نشه. همه حالشون خوب و تنشون سلامت باشه.

خوش گذشت. حرف زدیم، خندیدیم و راجع به یه سری چیزا حرف زدیم. خوبه که ادم دوست های خوبی داشته باشه.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

نمیدونم چرا...

دوست دارم بی وقفه بنویسم، یا بی وقفه فک بزنم. 

ولی نمیتونم. دستم نه به نوشتن میره، نه کسی رو دارم که بهش بگم.

کاش میشد نوشت. یه جورایی از حد نوشتاری و گفتاری فراتر... اصولا اگه احساس کنم گفتن چیزی نتیجه نداره نمیگم... اینم ازوناست...

۲ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

حال میده...

بعضی وقت ها که دوست دارم کاری رو بکنم یا حرفی رو بزنم یا با دوستم برم بیرون و... ولی شرایطش نباشه، اون اتفاق تو خواب برام میفته، خوبیش اینه که هیچ وقت هم در جهت منفی نیست و همه چی انقدر خوب پیش میره که تو خواب حسابی خر کیف میشم :) بعد خوشحالی میکنم از اینکه حتی اگه اون اتفاق هیچ وقت در واقعیت نیفته، تو خواب تجربه اش کردم و کلی هم خوش گذشت. 

از قضا دیشب هم خواب دیدم به یکی از دوستام که خیلی وقت میخوام بهش پیام بدم ولی بنا به یه سری دلایلی نمیدم، پیام دادم و یه چت خیلی باحال شروع شد... شاید خیلی کوچیک بنظر بیان ولی یه دنیا حال خوب همراه خودشون دارن :)

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند...

عاشق شعر های فریدون مشیری ام... به شدت دوستشون دارم و همیشه سرخوش و خوشحال با خودم میخونمشون و حال میکنم. 

کاش زنده بود و فرصتی برای دیدنش پیدا میشد. نه اینکه باهاش بحث فلسفی کنم، صرفا برای اینکه از نزدیک باهاش حرف بزنم و اشنا بشم... 

دقیقا همون سالی که به دنیا اومدم فوت شد. 79 :) 


۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

منتظرم...

منتظرم هر چی زودتر امتحان ها و ایلتس تموم بشن که گیتارم رو ادامه بدم... 

دیگه واقعا طاقت ندارم دوست دارم دستم بگیرم و بزنم و تمرین کنم... خیلی وقته که یه گوشه داره خاک میخوره :)

دلم براش میسوزه. 

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

نمیفهمم واقعا...

یه اتفاقایی داره درونم میفته... که خب ترجیح میدادم ازشون خبر نداشته باشم. ولی وقتی جزء به جزء اتفاقات درونت رو حس میکنی نادیده گرفتنش کمی سخت و طاقت فرساست. ولی خب کاریشم نمیشه کرد، چون فقط میفهمم چیزیه ولی نه منشا اش رو میدونم نه هیچی... البته پیدا کردن منشا خیلی هم سخت نیست بیشتر موضوع اینجاست که نمیدونم چطور باید باهاش کنار بیام.



۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

خب اخه نمیشه!

بعضی وقت ها یه سری ادم ها وارد زندگیت میشن و کم کم رابطه اتون به یه استحکام خاصی میرسه. بعد ها، شاید بعد یه مدت کوتاه یا شاید هم خیلی طولانی متوجه بشی که اغاز این دوستی و به استحکام رسوندنش اشتباه بزرگی بوده و هست. حالا اینکه چرا به یه همچین نتیجه ای میرسی میتونه دلایل مختلفی داشته باشه که بستگی به خصوصیات خودمون و شخص مقابل و شخصیت و ... 

ولی داستان اون جاست که خب وقتی فهمیدم این ارتباط اشتباه، حالا چیکار کنم؟ 

خیلی وقت ها ما متوجه اشتباه بودن چیزی میشیم ولی قادر به تغییرش نیستیم. منظورم این نیست که قدرتش رو نداریم، میشه تمومش کرد ولی دلمون راضی نمیشه. انقدر به شخص مقابل وابسته شدی که نمیتونی تصور کنی که دیگه مثل قبل چیزی بینتون نیست، مخصوصا اگه قرار باشه برای مدتی تو ی یه فضای عمومی مثل مدرسه یا محل کار یا دانشگاه یا مهمونی ببینیش.

این جور مواقع وقتی کسی اشتباه بودنش رو بهمون یاد اوری میکنه، بیشتر حالمون بد میشه. از اینکه هم تو و هم همه میدونن که نباید ولی برای تو نمیشه. 

شاید حتی تموم هم بشه و دیگه اون دوست قدیمی رو نبینی ولی همیشه گوشه ای از خاطرات ذهنت رو مثل همون وقتایی که با هم بودین چنگ زده و ول کن نیست.

خیلی سخت، کافیه باهاش قهر کنی و یه مدت حرف نزنین، اونوقت میبینی که چقدر نبودش احساس میشه. 

شاید امید به این داریم که تو قلب این دوستی اشتباه، چیزی هست، که اشکال نداره اگه میدونم و میدونین خوب نیست. 

اره، عقلانی نیست، ولی دیگه چی عقلانیه؟ 


۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سلام سلام سلام

همیشه دوست داشتم اولین مطلب وبلاگم یه جور اشنایی باشه.

وبلاگ نویس ماهری نیستم ولی نوشتن رو خیلی دوست دارم.

اولین بار دو سال پیش یه وبلاگ تو بلاگفا ساختم و شروع کردم به نوشتن. ولی محدودیت نوشتاری نداشتم، یعنی راجع به همه چی صحبت میکردم. 

ولی ایندفعه دوست دارم وبلاگم تبدیل بشه به روزانه نوشت و هر چند شاید هر روز ننویسم ولی مطالبم همه مثبت و راجع به تجربیاتم و اتفاقات روزمره ام باشه.

اسمم فرمی (مستعار) هست و ایران زندگی نمیکنم. تا چند وقت دیگه انتخاب رشته دارم برای دانشگاه و دوره ی جدیدی از زندگیم شروع میشه. فعلا همینقدر اطلاعات کافیه :) 

خوش اومدین. 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
 مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم

 دیوان شمس
رباعی شماره ۱۳۱۸
.
خوش اومدین :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان