دچار غم...

پیام داد گفت خونه ای بیام پیشت؟ گفتم اره. گفت تو نمیام، پایین بشینیم. نشستیم تو زمین بازی و شروع کردیم حرف زدن. با اینکه یه فصل از زیست مونده بود که حتما باید میخوندم ولی اشکالی نداشت. چند وقت پیش سر یه موضوعی گفته بود که یکی (نگفت کی) سرطان داره. دوست داشتم بدونم کیه ولی اونم نمیتونست بگه. این چند وقت ذهنم خیلی درگیر بود تا اینکه امشب بهم گفت. راستش فکرش رو نمیکردم ولی خب دیگه هیچ چیز غیر ممکن نیست. برام تعریف کرد. گفت نا امیده و دوست نداره درمان بشه. 

راستش با هم یه تصمیمی گرفتیم ولی واقعا حرفی برای گفتن ندارم. این چند وقته خبر های بد زیاد شنیدم ولی این یکی دیگه بد ترینش بود. امیدوارم هیچ کس دچار مریضی نشه. همه حالشون خوب و تنشون سلامت باشه.

خوش گذشت. حرف زدیم، خندیدیم و راجع به یه سری چیزا حرف زدیم. خوبه که ادم دوست های خوبی داشته باشه.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
 مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم

 دیوان شمس
رباعی شماره ۱۳۱۸
.
خوش اومدین :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان